هفت سالگی: ) - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 11:10
هفت سالگی :) یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.شش سال گذشت، فانوس حا...
هفت سالگی - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 17:55
هفت سالگی :) یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.شش سال گذشت، فانوس حا...
یادداشت یک برای پسرکم - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 17:10
امیر فربدم از وقتی آمدی، عشق و دوست داشتنمان عمیقتر شده انگار. دلبستگیمان را قوام دادی. دیرتر می رنجیم از هم و زودتر می بخشیم.  بابامحمد جانت حاضر است بخاطر خوشحالی و آسایش ما ساعتها کاری را انجام بدهد که شاید زیاد خوشایندش نباشد و این خود عشق است پسرم.  عشق یعنی همین که بابا محمد جانت بعد از هشت سا...
میم اندوه - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:30
میم اندوهسلام رفقا ، اگر هنوز تمایل دارید نوشته هایم را بخوانید. اینجا هستمhttps://t.me/mimandoh نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۱ساعت 9:24 توسط محبوبه| |Let's block ads! (Why?)
هفت سالگی :) - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 21:45
یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.شش سال گذشت، فانوس حالا توی گنجه خ...
یادداشت سه برای پسرکم - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 3:59
این روزها فکر میکنم دارم بزرگ میشوم پسرکم . درست است که پا به پای تو بازی میکنم ، به قول خودت روی اسبت "پیکتو پیکتو" میکنم، توی پرتاب لگو خیلی جدی سعی میکنم به تو تفهیم کنم که نباید از خط فرضیمان جلوتر بروی و نباید از مامان جلو بزنی، و تو وقتی جدیت مرا در بازی می بینی با ذوق می خندی و دندانهای سفید
شیرین و دردناک - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 3:59
امیرفربد می دود روی پله های سرسره، قاطی بچه ها می شود و چند لحظه بعد از تونل سرسره می سرد توی بغلم. بعد با هیجان و با زبان کودکانه خودش برایم تعریف می کند که چطور توی تونل بچه ها دست می زدند و شادی می کردند. دوباره از توی بغلم بیرون میرود و این بار تلاش میکند تا پله های بیشتری را بالا برود و سرسره ب
دوستم داشته باش - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 3:59
دوست داشتن، مثل یک رود روان و جاری است مامان جان. وقتی حالت خوب باشد وقتی فقط و فقط دوست داشته باشی و دوست داشته شوی این رودخانه مدام آبش زلال و گواراتر میشود. اما امان از روزی که سنگی بیاندازند ته این رودخانه و تو به جای این که تلاش کنی آن سنگ را از کف صاف و تمیز رود جدا کنی، دلگیر و ناامید و از سر
عاشقانه های سه تایی - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 3:59
پسرکم، اینکه من هر وقت می روم خرید یک گوشه ی ذهنم همیشه دنبال هدیه ای هر چند کوچک برای بابا محمد جانت هستم، یعنی دوست داشتن، یعنی همیشه و همه وقت حواست به کسی که دوستش داری باشد. یا اینکه بابا محمد جانت همیشه حواسش پی مهیا کردن آسایش من و توست یعنی عشق عزیزکم. و حتی همین لقمه های کوچک خوراکی که همی
حالا چی بخرم؟ - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
محمدجان در مسابقه نویسندگی جیم جزو نفرات برتر شده :) و من از دیشب دارم فکر میکنم با پول این نیم سکه چی ها میشه بخرم:))) !! اینجا با اثر زیر پل کریم خان پ ن: دوست عزیزی که با نام "مان" برایم می نویسید آدرستان را بفرستید لطفا. فراموش کرده ام . بگذارید به حساب درگیری زیاد این روزهایم...سپاس
دوست تر می دارم آیینه ها را - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
نه وقتی که دختر نوجوانی بودم و کله ام داغ بود، نه آن روزهایی که تازه دانشجو شده بودم و پر از ذوق و کشف آدمها بودم و نه حتی وقتی که لباس سفید عروسی را تن کردم و از ظهر تا نیمه های شب توی آن لباس و آرایش بودم، و نه حتی بعد از آن... هیچ وقت توی هیچ دوره ای از زندگیم به اندازه ی این روزها سراغ آیینه نرف...
هفتاد - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
بازی با عددها را هیچ وقت دوست نداشتم. سر و کله زدن با اعداد و ارقام همیشه کلافه ام میکرده... برای همین تا مجبور نباشم سراغ تقویم نمیروم...این روزها اما عددها را بیشتر از هر وقتی دوست دارم. گذشتن این روزها انتظار را برایم شیرین می کند و شوق تمام شدن این هفتاد روز عمیقا حس خوشبختی را به لحظه هایم گره ...
نقطه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
ترسیده بودم. مامان را گم کرده بودم، گریه میکردم و از پشت هاله ی اشک همه چادر مشکی ها شکل مامان بودند. درست خاطرم نیست آنروز چطور تمام شد. اما مطمئنم ترس واقعی را اولین بار توی کودکی همانجا بود که تجربه کردم. از مطب دکتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده. توی شلوغی های خیابان احمدآباد قدم می زنم. حالا دیگر...
صفحه دوم لبخند میزند - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
روزی که توی محضر صفحه دوم شناسنامه ام پر شد تا هفته ها منگ بودم و هر از گاهی که فرصت میشد یواشکی سراغ شناسنامه ام میرفتم و مبهوت حروف (م- ح - م- د) میشدم بعد حس خوشبختی توام با هراس نداشتن و ترس از دست دادن آرام از توی دلم می جوشید و از چشمانم میگذشت و به گونه هایم می رسید. بعدها حضور محمد آنقدر پر ...
راحیل جان... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
حالا یک مامان حقیقی ام . امیرفربد توی بغلم است و بیش از هر زمانی در زندگی ام خوشبختم...اما مامان راحله جانم هنوز بلد نشده ام مثل تو صبور باشم...دلتنگی این روزهایت را برای پسرت خوب میفهمم راحله بانو...
مامان شاغل - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
دوباره برگشتم سرکار. شرایط طوری پیش آمد که دوباره نشستم پشت این میز... حالا شدم مامان چند کاره. مشغله ام خیلی زیاد شده. تقریبا مدام در حال دویدنم... با همه خستگی و کلافگی ها باز تنها یک لبخند امیرفربد برای شارژ شدنم کافیست. خدا کند فقط امیرفربدم وقتی بزرگ شد، مامان محبوبه اش را درک کند و به این یقین...
یادداشت دو برای پسرکم - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
دیروز که ناخوش بودی و مدام گریه میکردی و یک نفس جیغ می کشیدی و بابا جانت نبود فهمیدم هنوز مامان عمیقا صبوری نشدم، چون ناتوان شده بودم در آرام کردنت عزیزکم.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که بغلت بزنم و بروم خانه نزدیکترین کسی که می شناسمش. آسانسور ترافیک داشت و من نمیدانم چطور پنجاه تا پله ر...
زاده ی عشق - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:28
دیروز بعد از قریب به دو سال، با محمد جان رفتیم سینما. امیرفربدم را مهمان عمه جانش کردیم و خودمان را مهمان سینمای اصغر فرهادی. شاید گاهی وقتها لازم باشد دو تایی شویم. به یاد گذشته ها قدم بزنیم و خیابانها را گز کنیم. بعد مدام یاد اولین کنار هم بودنمان را زنده کنیم و ریز ریز بخندیم. اما همه ی این حال و...

برچسب‌های مرتبط

هفتاد سنگ قبر pdf | هفتاد من مثنوی | هفتاد و دو سال فکر | هفتاد و دو دیو pdf | هفتاد سنگ قبر | هفتاد و دو پروانه | هفتاد و دو دیو | هفتاد و دو ملت | هفتاد روزه محمد بختیاری | هفتاد من