درست خاطرم نیست آنروز چطور تمام شد. اما مطمئنم ترس واقعی را اولین بار توی کودکی همانجا بود که تجربه کردم.
از مطب دکتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده. توی شلوغی های خیابان احمدآباد قدم می زنم. حالا دیگر از ساعت نه و نیم شب و ازدحام خیابانها نمی ترسم. امیرفربد توی دلم تکان میخورد. لبخند میزنم و حس میکنم یک نقطه بزرگ مقابل تمام ترسهایم جوانه می زند.
پ ن: کم کم باید بلد شوم ترسهایم را چال کنم:)
پ ن2: سپاس بابت مهربانی تان...بی حوصلگی و تنبلی این روزهایم را به پسرکم ببخشید
برچسب: نقطه جی,نقطه چین,نقطه سر خط,نقطة,نقطه جي,نقطه عطف,نقطه ویرگول,نقطه جوش,نقطه کوبی,نقطه شبنم,
نویسنده: کامیار ابراهیمی