خرید بک لینک

هفت سالگی :)

یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.
شش سال گذشت، فانوس حالا توی گنجه خانه مان هست اما هنوز روشن نشده.مهربانی و خوبی تو محمد جان، خورشیدی است که از همه فانوسها بی نیازم کرده. هفت ساله شدنمان مبارک:)

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 11:10

هفت سالگی :)

یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.
شش سال گذشت، فانوس حالا توی گنجه خانه مان هست اما هنوز روشن نشده.مهربانی و خوبی تو محمد جان، خورشیدی است که از همه فانوسها بی نیازم کرده. هفت ساله شدنمان مبارک:)

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 17:55

امیر فربدم از وقتی آمدی، عشق و دوست داشتنمان عمیقتر شده انگار. دلبستگیمان را قوام دادی. دیرتر می رنجیم از هم و زودتر می بخشیم.  بابامحمد جانت حاضر است بخاطر خوشحالی و آسایش ما ساعتها کاری را انجام بدهد که شاید زیاد خوشایندش نباشد و این خود عشق است پسرم.  عشق یعنی همین که بابا محمد جانت بعد از هشت ساعت کار مدوام و خستگی زیاد وقتی پا توی خانه میگذارد اول میرود سراغ سرویس کردن کولر تا پسرکش و مامانش یک ظهرگاه خنک و مطبوع داشته باشند. اینها را فراموش نکن پسرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 17:10

سلام رفقا ، اگر هنوز تمایل دارید نوشته هایم را بخوانید. اینجا هستم

https://t.me/mimandoh

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۱ساعت 9:24 توسط محبوبه| |


برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:30

یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی.
شش سال گذشت، فانوس حالا توی گنجه خانه مان هست اما هنوز روشن نشده.مهربانی و خوبی تو محمد جان، خورشیدی است که از همه فانوسها بی نیازم کرده. هفت ساله شدنمان مبارک:)

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 21:45

این روزها فکر میکنم دارم بزرگ میشوم پسرکم . درست است که پا به پای تو بازی میکنم ، به قول خودت روی اسبت "پیکتو پیکتو" میکنم، توی پرتاب لگو خیلی جدی سعی میکنم به تو تفهیم کنم که نباید از خط فرضیمان جلوتر بروی و نباید از مامان جلو بزنی، و تو وقتی جدیت مرا در بازی می بینی با ذوق می خندی و دندانهای سفیدادامه مطلب

برچسب: یادداشت,برای,پسرکم, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 3:59

امیرفربد می دود روی پله های سرسره، قاطی بچه ها می شود و چند لحظه بعد از تونل سرسره می سرد توی بغلم. بعد با هیجان و با زبان کودکانه خودش برایم تعریف می کند که چطور توی تونل بچه ها دست می زدند و شادی می کردند. دوباره از توی بغلم بیرون میرود و این بار تلاش میکند تا پله های بیشتری را بالا برود و سرسره بادامه مطلب

برچسب: شیرین,دردناک, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 3:59

دوست داشتن، مثل یک رود روان و جاری است مامان جان. وقتی حالت خوب باشد وقتی فقط و فقط دوست داشته باشی و دوست داشته شوی این رودخانه مدام آبش زلال و گواراتر میشود. اما امان از روزی که سنگی بیاندازند ته این رودخانه و تو به جای این که تلاش کنی آن سنگ را از کف صاف و تمیز رود جدا کنی، دلگیر و ناامید و از سرادامه مطلب

برچسب: دوستم,داشته, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 3:59

پسرکم، اینکه من هر وقت می روم خرید یک گوشه ی ذهنم همیشه دنبال هدیه ای هر چند کوچک برای بابا محمد جانت هستم، یعنی دوست داشتن، یعنی همیشه و همه وقت حواست به کسی که دوستش داری باشد. یا اینکه بابا محمد جانت همیشه حواسش پی مهیا کردن آسایش من و توست یعنی عشق عزیزکم. و حتی همین لقمه های کوچک خوراکی که همیادامه مطلب

برچسب: عاشقانه,تایی, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 3:59

محمدجان در مسابقه نویسندگی جیم جزو نفرات برتر شده :) و من از دیشب دارم فکر میکنم با پول این نیم سکه چی ها میشه بخرم:))) !!

اینجا با اثر زیر پل کریم خان

پ ن: دوست عزیزی که با نام "مان" برایم می نویسید آدرستان را بفرستید لطفا. فراموش کرده ام . بگذارید به حساب درگیری زیاد این روزهایم...سپاس

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

نه وقتی که دختر نوجوانی بودم و کله ام داغ بود، نه آن روزهایی که تازه دانشجو شده بودم و پر از ذوق و کشف آدمها بودم و نه حتی وقتی که لباس سفید عروسی را تن کردم و از ظهر تا نیمه های شب توی آن لباس و آرایش بودم، و نه حتی بعد از آن... هیچ وقت توی هیچ دوره ای از زندگیم به اندازه ی این روزها سراغ آیینه نرفتم. این روزها بیش از هر موقعی مقابل آیینه می ایستم. تماشای پسرکم که هر لحظه بیشتر دارد وجود فرشته وارش را گره میزند به وجودم بزرگترین خوشی این روزهایم است... آیینه ها چقدر بوسیدنی اند برایم این روزها...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

بازی با عددها را هیچ وقت دوست نداشتم. سر و کله زدن با اعداد و ارقام همیشه کلافه ام میکرده... برای همین تا مجبور نباشم سراغ تقویم نمیروم...این روزها اما عددها را بیشتر از هر وقتی دوست دارم. گذشتن این روزها انتظار را برایم شیرین می کند و شوق تمام شدن این هفتاد روز عمیقا حس خوشبختی را به لحظه هایم گره میزند...پسرکم حالا حسابی بزرگ شده و تنها هفتاد روز دیگر به تولدش باقی مانده... روی تقویم دیواری خانه امان جای دو تا علامت خودکار است...تیک های آبی را محمدجان علامت زده، تیک های قرمز را من...ادامه مطلب

برچسب: هفتاد سنگ قبر pdf,هفتاد من مثنوی,هفتاد و دو سال فکر,هفتاد و دو دیو pdf,هفتاد سنگ قبر,هفتاد و دو پروانه,هفتاد و دو دیو,هفتاد و دو ملت,هفتاد روزه محمد بختیاری,هفتاد من, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

ترسیده بودم. مامان را گم کرده بودم، گریه میکردم و از پشت هاله ی اشک همه چادر مشکی ها شکل مامان بودند. درست خاطرم نیست آنروز چطور تمام شد. اما مطمئنم ترس واقعی را اولین بار توی کودکی همانجا بود که تجربه کردم. از مطب دکتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده. توی شلوغی های خیابان احمدآباد قدم می زنم. حالا دیگر از ساعت نه و نیم شب و ازدحام خیابانها نمی ترسم. امیرفربد توی دلم تکان میخورد. لبخند میزنم و حس میکنم یک نقطه بزرگ مقابل تمام ترسهایم جوانه می زند. پ ن: کم کم باید بلد شوم ترسهایم را چال کنم:) پ ن2: سپاس بابت مهربانی تان...بی حوصلگی و تنبلی این روزهایم را به پسرکمادامه مطلب

برچسب: نقطه جی,نقطه چین,نقطه سر خط,نقطة,نقطه جي,نقطه عطف,نقطه ویرگول,نقطه جوش,نقطه کوبی,نقطه شبنم, نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

روزی که توی محضر صفحه دوم شناسنامه ام پر شد تا هفته ها منگ بودم و هر از گاهی که فرصت میشد یواشکی سراغ شناسنامه ام میرفتم و مبهوت حروف (م- ح - م- د) میشدم بعد حس خوشبختی توام با هراس نداشتن و ترس از دست دادن آرام از توی دلم می جوشید و از چشمانم میگذشت و به گونه هایم می رسید. بعدها حضور محمد آنقدر پر رنگ شد که جای هر ترس و هراسی را گرفت. حالا دارم به امیرفربد فکر میکنم که قرار است بعد از اسم محمد قشنگترین اسم دنیا باشد برایم. صفحه دوم شناسنامه ام را نگاه میکنم، حس میکنم این روزها حتی شناسنامه ام هم برای بغل کشیدن نام امیرفربد بی تاب است...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

حالا یک مامان حقیقی ام . امیرفربد توی بغلم است و بیش از هر زمانی در زندگی ام خوشبختم...اما مامان راحله جانم هنوز بلد نشده ام مثل تو صبور باشم...دلتنگی این روزهایت را برای پسرت خوب میفهمم راحله بانو...

برچسب: نویسنده: کامیار ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 21:28

صفحه بندی