دیروز بعد از قریب به دو سال، با محمد جان رفتیم سینما. امیرفربدم را مهمان عمه جانش کردیم و خودمان را مهمان سینمای اصغر فرهادی.
شاید گاهی وقتها لازم باشد دو تایی شویم. به یاد گذشته ها قدم بزنیم و خیابانها را گز کنیم. بعد مدام یاد اولین کنار هم بودنمان را زنده کنیم و ریز ریز بخندیم. اما همه ی این حال و هوا تا قبل از دیدن عکس امیرفربد روی صفحه ی گوشی مان ادامه دار است. به محض اینکه گوشی را در می آورم تا ساعت را نگاه کنم، چشمم به لبخندش می افتد و دلم عمیقا برایش تنگ میشود. دست تو را محکمتر میگیرم و چیزی نمی گویم.
چند لحظه بعد وقتی داری آدمهای منتظر داخل سالن را تماشا میکنی، آهسته میگویی: دفعه بعد با امیرفربد میایم.
امیر فربد جانم، دیروز برای بار چندم من و باباجانت پیش هم اعتراف کردیم که هیچ عشقی، عمیقتر از عشق به تو نیست پسرکم.
پ ن: امیر فربد جانم تو زاده عشق من و بابا محمدت هستی. بودنت پایدار مامان جان
برچسب: میرزا زاده ی عشقی,اشعار میرزاده ی عشقی,میر زاده ی عشقی,
نویسنده: کامیار ابراهیمی