
امیر فربدم از وقتی آمدی، عشق و دوست داشتنمان عمیقتر شده انگار. دلبستگیمان را قوام دادی. دیرتر می رنجیم از هم و زودتر می بخشیم. بابامحمد جانت حاضر است بخاطر خوشحالی و آسایش ما ساعتها کاری را انجام بدهد که شاید زیاد خوشایندش نباشد و این خود عشق است پسرم. عشق یعنی همین که بابا محمد جانت بعد از هشت ساعت کار مدوام و خستگی زیاد وقتی پا توی خانه میگذارد اول میرود سراغ سرویس کردن کولر تا پسرکش و مامانش یک ظهرگاه خنک و مطبوع داشته باشند. اینها را فراموش نکن پسر...
ادامه مطلب
این روزها فکر میکنم دارم بزرگ میشوم پسرکم . درست است که پا به پای تو بازی میکنم ، به قول خودت روی اسبت "پیکتو پیکتو" میکنم، توی پرتاب لگو خیلی جدی سعی میکنم به تو تفهیم کنم که نباید از خط فرضیمان جلوتر بروی و نباید از مامان جلو بزنی، و تو وقتی جدیت مرا در بازی می بینی با ذوق می خندی و دندانهای سفید...
ادامه مطلب
دیروز که ناخوش بودی و مدام گریه میکردی و یک نفس جیغ می کشیدی و بابا جانت نبود فهمیدم هنوز مامان عمیقا صبوری نشدم، چون ناتوان شده بودم در آرام کردنت عزیزکم.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که بغلت بزنم و بروم خانه نزدیکترین کسی که می شناسمش. آسانسور ترافیک داشت و من نمیدانم چطور پنجاه تا پله را از طبقه ششم تا طبقه سوم دویدم. بعد زنگ خانه فاطمه را زدم و تا در را باز کرد تو را گذاشتم توی بغلش و همانجا پای در نشستم به گریه کردن. چند دقیقه بعد توی استخر توپ محمد متین بازی میکردی و من مثل کودکی نا آرام که مادرش را گم کرده هنوز داشتم توی مبل عروسکی وسط خا...
ادامه مطلب